طاقت بیا رفیق
طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو
تو زنده میمونی رفیق طاقت بیار این راه رو

میگن سلامتی میاره
برای کسایی سلامتی می خوام که سلامتیشون رو برای عقیده پاکشون برای وطنشون از دست دادن
و خیلی چیزای دیگه که تو دلم هست و مثل بغض میخواد که منفجر بشه ...
تا بعد
سلام به دوست عزیزم
روزگاری با هم سپری کردیم ، خوبی بود ، بدی بود
خندیدیم ، گریه کردیم
به هر حال این خاطره ها تو خاطرمون متولد شد اما تا نمیریم نمیمیرن
خیلی چیزا بود که باهم یاد گرفتیم ، چیزایی هم به هم یاد دادیم
من یاد گرفتم که وقتی ناراحتم حرفی نزنم که پشیمونم کنه ، تصمیمی نگیرم که شرمندم کنه .
یاد گرفتم که محبت می تونه دل مرده ای رو زنده کنه اما اون دل مرده آیا از عیسی خودش دل می کنه یا نه نمی دونم .
و هزاران چیز دیگه...
نمی دونم چرا تو تنهایی دنبال کسی ام که تنهاییم رو پر کنه ولی وقتی کسی می آد ....
همش حس مرغ سرکنده رو دارم
تو هیاهوی این دنیا سرگشته و سرگردونم
من نمی خواستم که دل بسته بشیم ، اما کاره این دله ، تا کسی بهش محبت می کنه فکر میکنه :
آره این خودشه ، همونه که می خواستی.
اما غافله از اینکه همهء اینا ابزاری هستن تو دست خدا که تو رو به سمت حقیقت راهنمایی کنن
اگه بدی از من دیدی منو ببخش
این دفعه هم مثل همیشه وقتی دیدیش تو دلت لرزید
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
اینو خوندی و همه عزمت رو جزم کردی
رفتی جلو تا حرفایی رو که چند ساله نگفته بودی بگی
رفتی تا بار سنگین سکوت رو از رو دوشت برداری
غافل از اینکه بار عاشقی خیلی سنگین تره
وقتی پیرمرد سالخورده رو دیدم که برای پوشیدن بلوزش
چند دقیقه وقت صرف کرد و آخر سر نتونست به خاطر بیاره
که چطوری باید بلوزش رو تنش کنه فریاد زدم :
آی آدما به کجا چنین شتابان
آی دقیقه ها به کجا چنین شتابان
از تظاهر خسته ام کو دل عریان من
کو لباس ساده ام کو صفای جان من
خسته ام من خسته از رنگ و نیرنگ و درنگ
من کیم یک نقش کلک بر جدار ذهن سنگ
من در این شهرغریب گم شدم در سایه ها
تشنه یکرنگیم تشنه لطف و صفا
من زمانی چون سحر سینه ام آیینه بود
دشت جان من پر از ریشه سبزینه بود
من زمانی همچو رود راه دریا میزدم
بر رکاب چرخ موج تا خطر پا میزدم
من زمانی همچو آب همزبانم سبزه بود
دشت جان من پر از شعر بود و سرود
من زمانی چون نسیم می دویدم بیقرار
میفرستادم درود بر پرستو بر بهار
تا تظاهر آمد و بر دلم بیتوته کرد
سادگی در سینه مرد باغ دل شد خشک و زرد
من پس از آن حادثه چهره سنگی شدم
گم شدم در سایه ها صید هممرنگی شدم
کاشکی بار دگر عشق را گلچین کنم
خانه دل را پر از سوسن و نسرین کنم
این جهان پر تپش بهر ما ناآشناست
خانه ما آنطرف ماورای سایه هاست
درختها با زمین و زمین با درختها
پرندگان با درختها و درختها با پرندگان
زمین با آسمان و آسمان با زمین عشق می ورزند
تمام حیات در دریای بی انتهای عشق موج می زند
بگذار عشق پرستش تو باشد
بگذار عشق نیایش تو باشد(اوشو)
![]()
![]()
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
نزد کسانی که نیازمند ایشانم
نزد کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم , شگفتی کنم , بازشناسم
که ام که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابد
لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته , پرخار , ناهموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم گذاشته ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه دیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آیم از شگفتی حیات
(مارکوت بیگل)
برای تو می نویسم
همه چیز را فراموش می کنم
هر آنچه که در گذشته ، هر آنچه که در آینده
امروز و در این دم ، امروز و در هم اکنون در حال
همین لحظه را زندگی میکنم
حتی تصورش هم زیباست
حتی وقتی به آن فکر هم می کنم تمام وجودم را شوقی سرشار فرا می گیرد
دوستت دارم و فقط برای توست

بهش گفتم دوست دارم ، فکر کرد عاشقشم
بهش گفتم عاشقتم ، فکر کرد دیوونشم
بهش گفتم هرچی دارم مال تو ، فکر کرد جونمم میدم
اما وقتی گفتم چقدر دوسم داری
سرش رو پایین انداخت و با تردید گفت : نمی دونم
به خاطر صداقتش عاشقش شدم ، دیوونش شدم ، جونمم میدم

من کتک خورده ترین حنجره ام با صدای پاره پاره توی باد
ذله از سکوت سایه های شب ، دل شکار حرفای یکه زیاد
من کتک خورده ترین حنجره ام! خسته از ترانه های بی امید
پا به زنجیر یه خواب یائسه !خط قرمز روی کاغذ سفید
من نفس مرده ترین حنجره ام! بی نشون وسر به مهرم مثل راز
تو که ای غریبه آشنا تری ! من و این زخم شکفته رو بساز
تن تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد !
کولی تر از ترانه بی پرده مثل فریاد
همسفرهء جنونم ! پا بند شام آخر
یاغی ترین ستاره در این شب شناور
منو تا جشن ستاره ها ببر که توی سیاهی زندونی شدم
منو با خبر کن از رمز غزل که اسیر حبس پنهونی شدم
پیش فانوس شب آیینه بگیر تا چراغونی شه این سقف کبود
ننویس رو برگ اول کتاب دوباره یکی بود و یکی نبود
بود من بودن تو بوده و هست ببرم تا خلوت امن یه دست
شونه ات رو یه تکیه گاه تازه کن تا زمین نخورده این همیشه مست
تن تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد !
کولی تر از ترانه بی پرده مثل فریاد
تنها تر از سکوتم روشن تر از ستاره
از غربتی رسیدم تا غربتی دوباره

روزی که عاشق شدی یادته؟
یه نیگاه کردی و یه دفعه دلت ریخت
اون روز نفهمیدی چه اتفاقی واست افتاده
یه حال عجیب داشتی
همش فکر می کردی چی شده
حتی شب دیر تر از همیشه خوابیدی
اما فردا صبح که پا شدی دوباره روز اومد سراغت و نذاشت بهش فکر کنی
تا دوباره نگاهت بهش افتاد بازم همونجوری شدی
اینجا بود که مطمئن شدی یه چیزیت شده
کم کم شعرای عاشقانه تو ذهنت میومد و میرفت
کم کم ترانه ها زیر لبت زمزمه میشد
یادته اون روز تو خیابون یارو بهت گفت مگه عاشقی بچه جون؟
دلت می خواست داد بزنی آره عاشقم عاشق
اما
اما از اونجایی که همه چیزای خوب زود تموم میشن
یه روز اومد که دیدی دیگه از دیدنش، از شنیدنش و از بودنش
دلت نمیلرزه اینجا بود که...